X
تبلیغات
رایتل

.: کرمانشاه دیار شیرین :.
نوشته هایی از کرمانشاه 
قالب وبلاگ
پیرمرد سکته قلبی کرده اما از سه روز پیش شکمش درد میکند . به هیچ درمانی هم جواب نداده.نزدیک ظهر که معاینه اش میکنم با دست زدن به شکمش هوار میزند. باید یک جراح معاینه اش کند. مشاوره جراحی را مینویسم. ساعت ۲ بعد از ظهر . قید میکنم که اورژانسی است. ساعت ۴ بعد از ظهر تازه تلفنمان زنگ میزند صدای کلفت و بی ادبی از آنور خط صحبت میکند و بدون معرفی از مریض میپرسد. حدس میزنم رزیدنت جراحی باشد. بعد وقتی دارم وضع بیمار را شرح میدهم با تحکم بازخواستم میکند. میگوید که مریض را بفرستیم تا ببیند. برایش توضیح میدهم که این مریض را باید بیایند و ببینند چون....یکدفعه داد میزند. داغ میکنم از اینهمه خود خواهی و گوشی را محکم بزمین میزنم و تی دلم به زمین و زمان فحش میدهم.
به این فکرم که اگر پیرمرد روستایی بدبخت داستان ما جایش را به مسئول فلان اداره دست چندم ووووو  میداد الان همه میریختند و معاینه اش میکردند( روسای بزرگم که یحتمل اینجا را میخوانند. و میدانم میخوانند تا یک آتویی از من بگیرند تا دکم کنند خودشان میدانند چه میگویم)
اما آقای دکتر ع که هنوز درسش هم تمام نشده نمرود وار فخر میفروشد و برایش مهم نیست که پیرمرد فقیر داستان ما چه بر سرش میآید.
به چندجا تلفن میکنم. برای کسی مهم نیست.
ساعت ۷ دکتر ع میاید. بمن نمیگویند. میترسند دعوا کنم.
نمیدانم تا کی باید دعوا کرد. کی باید انسان شد ؟ کی؟
خیلی دلم گرفته. خیلی
دلم برای مریضهایی میسوزد که بوی گندشان همه جا را میگیرد.
برای مریضهایی که بخودشان ادرار کرده اند.
آنهایی که ردشان میکنند. آنهایی که بهشان پیف پیف میگویند....

[ جمعه 14 فروردین‌ماه سال 1383 ] [ 20:20 ] [ پیمان ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 572263