X
تبلیغات
رایتل

.: کرمانشاه دیار شیرین :.
نوشته هایی از کرمانشاه 
قالب وبلاگ

1.   8 آذز 76 : کشیک بیمارستان بودم. ساعاتی قبل از شروع بازی رفتم بخش مردان.
 چشمم به آ حسین برقی افتاد. پیرمردی که جلوی مغازه الکتریکی دایی ام سیم و کلید و پریز و رادیو شکسته میفروخت. میگم ها آحسین خدا بد نده. میگوید آی آقا پیمان....آی آقا پیمان مایلی کهن بی همه چیز به ای روز انداختتم....
استرس و فشار عصبی باختهای قبلی و بازیهای بد قبلی باعث شده بود که آحسین برقی دچار آنژین صدری بشود. گفتم آخه آحسین تو را چه به فوتبال ؟ مه به حال تو تاثیری دارد؟ ناذاحت میشود و میگوید: دس شما درد نکنه ...آدم باید حب وطن داشته باشه... از مرغ کمتر که نیسیم.
بین مرغ چنی به لانه ش علاقه داره...
در بخش زنان پیرزنی داده است یواشکی برایش یک تلوزیون کوچولو آورده اند. بازی که شروع میشود پرسنل و بیماران همه و همه دور تلوزیونهایی که از اینطرف و آنطرف پیداشده جمع میشوند.
ایران که گل دوم را میزند بیمارستان را صدای فریاد بیمار و پزشک و پرستار بر میدارد.
از من میخواهن که شیرینی بخرم. میروم توی خیابان. دریایی از جمعیت روان است.با شادی مودبانه . کسی جیغ نمیکشد. جا جا جوانها میرقصند. یکی دو تا هم دنبک میزنند. شیشه ای شکسته نمیشود. کسی کتک نمیخورد.

2. ۱۸  خرداد ۸۴ :  با زهم کشیک همان بیمارستان هستم. این را بفال نیک میگیرم و دعا میکنم که آن خاطره دوباره تجدید شود. نیمه اول که تمام میشود شیفت منهم تمام میشود. سریع بخانه برمیگردم و بیننده نیمه دوم میشوم...... گــــــــــــــــــــــــــــــــــل. ما بردیم.. دی دیدی دی دی دیدیر ایرااااااان !
تلوزیون در حال پخش یک ترانه به سبک رپ در وصف پیروزی تیم ملی است. صدای بوق از خیابان میاید. بلند میشویم که برویم و یک چرخی در خیابان بزنیم. سرکوچه مردم زیادی جمع شده اند. در خیابان کسری ماشینها در حال چراغ زدن و بوق زدن حرکت میکنند. دسته هایی از جوانان و بچه ها که ظاهرشان نشان میدهد از محلات پائین شهر آمده اند در حال دویدن هستند و گاه گاه جیغهای وحشتناکی از ته دل میکشند یواشکی چند تایی عکس میگیرم. که با نگاههای عصبی این دسته ها که بی شباهت به gang نیستند مواجه میشوم. تصمیم میگیرم اگر عارض شدند بگویم خبرنگارم. یک کارت نشریه کرمانشاه هم که عباس کشمیری برایم صادر کرده همراهم هست.
میرویم میدان تاجگذاری سابق ، آنجا خبری نیست. خیابان سعدی هم همینطور.
 سر چهار راه شیرخورشید. ماشینهایی پر از جوان بسمت فردسی میروند. دور میدان رفعتیه و ابتدای خیابان فاطمیه یک پلیس جلویم را میگیرد و میگوید اگه بری شیشه ماشینت را  خورد میکنند و ممکن است خودت را هم بزنند. می ایستم. آنور خیابان حسین مسچی را میبینم که جلوی سوپر مارکتش ایستاده. میروم پهلویش.
 خودش از اون عشق فوتبالیهاست اما حالا دارد بد و بیراه به جماعت اراذل و اوباش میدهد. 10 دقیقه بعد ماموره میگوید حالا برو اما مواظب باش. سر سه راه سینما شهر فرنگ راه بسته است . جماعت لجام گسیخته ای با چوب در دست دارند میدوند. ماشینها هم  متراکم پشت هم مانده اند. نزدیک ستاد مهرعلیزاده  هوادارهاش دارند عکسش را پخش میکنند. یکی را هم بزور میچپانند توی ماشینم.
کم بالاتر اوضاع وحشتناک است . دسته هایی از جوانان بین 16 تا 20 ساله میپرند جلو ماشینها و میرقصند. به کسانیکه بوق نزنند فحش خواهر مادر میدهند و با مشت و لگد به ماشینها میزنند. کنار من یک خانم  در حالیکه چند تا زن جوان کنارش هستند میخواهد ماشینش را حرکت بدهد که یکباره عده ای جلوش میریزند و میرقصند و برایش شکلک در میاورند. بعد یک موتور سوار و ترکش که پرچم سه رنگ  ایران را  مثل شنل دور گردنش بسته. میایند کنار پنجره سمت خانم و  می ایستند. یکیشان میگوید: خانم هیچ میدانی چنی قشنگی؟
زن مثل مرده ها رنگش سفید میشود. هیچ نمیگوید. یعنی جای حرف زدن نیست. جوانها دارند از عمق وجود جیغ میکشند. موتوری  به زن میگوید: جان مولا خیلی دلم موخاد یی ماچی ازت بگیرم ....
و بعد جیغ میکشد و میخندد. زن شیشه ها را بالا کشیده ، درها را هم قفل کرده همراهانش مثل بید میلرزند. خبری از پلیس نیست.
خدا میخواهد راه باز میشود. به میدان فردسی میرسم. جمعیت بی اندازه زیاد است. لباسها، گویش و رفتار همه و همه بیانر وندالیسمی  است که دربین جوانان بیکار و عمدتا مهاجر به شهر وجود دارد. گاردهای ضد شورش دربین اینهمه جمعیت انگار که بلعیده شده باشند. بیشتر بفکر حفظ خودشان هستند. دلم برایشان میسوزد.
یاد حرفهای علی ربیعی میافتم که شش،هفت سال پیش در مورد خطر ظهور دسته های تبه کاری در بین جوانان زده بود.
عده ای چوب بدست بسراغ ما میایند. من شیشه را یک کم پائین میکشم و همراهشان فریاد میزنم ایران. و میگویم بیایید یک عکس برای ارسال روی شبکه اینترنت ازتان بندازم. شروع میکنند به رقصیدن وجیغ زدن. بعد یکیشان میگوید چرا نمیخندی...چرا برف پاکنت را روشن نکردی. بعد یک مشت حواله میکند. بعد محکم میزنند رو ماشین و بعد هم چند نفر دیگر اینکار را میکنند. خانومم حسابی وحشت زده شده
 به آرامی ازش میخواهم هیچ حرکتی نکند و اهمیت ندهد والا آتشمان میزنند. الحمدالله پسرم فکر میکند بازی است و گریه نمیکند.
....بهر حال با زحمت از میدان فردوسی جان بدر میکنیم. خیابان کسری پر از آشغال و چوب و شیشه شکسته است. سریع میپیچم توی کوچه و بخانه برمیگردیم. تا پاسی از شب گذشته
صدای جیغ و انفجار میآید.


 

 

بقیه عکسها را اینجا ببینید

[ پنج‌شنبه 19 خرداد‌ماه سال 1384 ] [ 00:07 ] [ پیمان ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 571578