X
تبلیغات
رایتل

.: کرمانشاه دیار شیرین :.
نوشته هایی از کرمانشاه 
قالب وبلاگ

گرفتار کارهای زندگی‌ام هستم... قسطها... کار بعداز ظهر... بیماری‌ام

پسرخاله‌ای زنگ میزند که بیا با حاج محمد آشنا شو... میگویم دورا دور میشناسمش... از زمان جنگ. میگوید بیا کمکش کن. میگویم خیلی گرفتارم.میگوید سایتش راببین اگه ایرادی داشت  درستش کن...

سایت را پسر کوچکش درست کرده، خیلی ساده است. آدرس DNS های هاستم را میدهم و بعد برایش یک سیستم مدیریت محتوا میگذارم.

چندتا کارتش دستم است. یکی از اعضای ستاد اصلاح طلبان استان... آقای خواجوی میآید اداره‌مان ... سری به دفتر ما میزند ... کارتها را که میبیند میگوید میخواهید به این پوتین به پا رای بدهید؟...

یاد وقتی میافتم که ایام دانشجویی‌ام را ول کردم و به خاطر عشقم به این آب و خاک شبها و روزهای زیادی را پوتین به پا کردم... سوت خمپاره... وز وز گلوله ها... مردانی که میدویدند و در برابر دشمن سینه سپر میکردند.... آنروز که بمباران شیمیایی شد... آنروز که روی شط قایقها را میزدند .... بوی باروت و بوی خون....

و مردانی که پوتینهای کهنه‌شان دل زمین و دشمن را بلرزه در میآورد.... مردانی مثل حاج محمد...

حاج محمد کرمی راد

 مدتها بود که این خاطرات از خاطرم محو شده بود...

سن آقای خواجوی بیست و بیست و دو سه سال پیش را قد نمیدهد....

میگویم مردی که هنوز تیر دشمن در سینه‌اش بیادگار مانده است.... او که سالهای جوانی‌اش را در دفاع از من و تو گذرانده است حتی اگر مخالف عقیده اش هم باشی ، سزاوار احترام بیشتریست.... پوزخند میزند و حرف خودش را میزند.....

 و من اگر تنها دلیلی را که اگر بخواهم رای بدهم بدان استناد کنم... همان پوتینهای کهنه و گل آلود است و بس.

 

این داستان یک، خبط بود.

[ دوشنبه 20 اسفند‌ماه سال 1386 ] [ 01:30 ] [ پیمان ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 571578