X
تبلیغات
رایتل

.: کرمانشاه دیار شیرین :.
نوشته هایی از کرمانشاه 
قالب وبلاگ
بهر بیچارگی است می ایستم تا آقای هندی برود بعد تا میروم اکسپلورر را باز کنم ارتباط قطع میشود کلافه میشوم. در همین اثنا یک ژاپنی هم میآید و هرچی انگلیسی میپرسد آقای کافی شاپ نمیفهمد. دلم واقعاٌ برایش سوخت جلو رفتم و سوآل کردم چه میخواهد . میخواست برایش یک شماره تلفن بگیرند . با موبایلم برایش گرفتم. یه نفر آمده بود دنبالش . تشکری کرد و با خوشحالی به بیرون دوید و بعد از چند دقیقه با دوست ایرانیش برگشت و چند بار تعظیم کرد و هی دعای ژاپنی! برایم کرد.
اخلاص به چاک پیرهن نیست: طبقه پائین فرودگاه یک نمازخانه هست آنجا که میروی در کمال تعجب چهره هایی را در حال نماز خواندن میبینی که اصلا فکرش را هم نمیکنی حداقل معیارهای ظاهربینانه ما باور نمیکند.
رفقا هم از کرمانشاه رسیدند و در آخرین لحظات وارد سالن ترانزیت شدیم و بعد هم سوار هواپیمای اماراتی شدیم.
از پرواز امارات خیلی گفته اند که من فعلا بعلت خستگی یک مسافرت نیمچه طولانی که امروز داشته ام ازش میگذرم ... اما یک چیز جالب اینکه مونیتور جلوی صندلی من صدا ندارد و گرچه من حوصله فیلم دیدن را ندارم ( آنهم حداقل در بین یک عالمه گزینه دیدنی ) ولی همین جوری و برای سرگرمی مهماندار را صدا میزنم که این سیستم صوتی اش خرابه! کلی معذرت میخواهد و میگوید 10 دقیقه دیگر و بعد از بلند شدن هواپیما درستش میکند. موتورها روشن میشود . هواپیما وارد باند میشود. چراغها خاموش و بعد غرش و بعد اوج گرفتن. دلم خیلی تنگ میشود. در آخرین لحظات قبل از استارت حرکت ویک پیامک برای همسر و پسرم میفرستم و طلب دعا میکنم و بعد موبایل خاموش....
چراغها که روشن میشود روسریها به کنار میرود. مهماندارها و بعضی از مسافرها... تا دوبی 2 ساعتی طول میکشد. مهماندار می آید و از من در مورد مشکل صدا میپرسد. میگویم که هنوز خراب است ....میرود تا سیستم را ریست کند.
نیم ساعت بعد میآید و میپرسد که درست شد یا نه. بشوخی میگویم که امارات فقط در آگهی ها خیلی خوب است وگرنه خیلی شرکت افتضاحی است و بعد با شیطنت اضافه میکنم که حتما به مدیران شرکت ایمیل میزنم و این موضوع را اطلاع میدهم. بعد پشت سرهم مهماندار و آخر هم سرمهماندار است که میآیند و عذر خواهی میکنند و خواهش میکنند تا جایم را عوض بکنم. در همین گیر و دار ما به دوبی نزذیک میشویم و 10 دقیقه بعد هواپیما در فرودگاه دبی بزمین مینشیند.
در فرودگاه دبی حدود 2 ساعت توقف داریم و بعد از آن سوار پرواز شانگهای میشویم. هواپیما پر است از چینی اما در بین مسافران یکنفر را با قیافه ای آشنا میبینم. مردی با سبیلهای پر پشت و قیافه ای ایرانی. دقت که میکنم میبینم یک جفت کلاش ( گیوه ) پای طرف است .
* برا کوردید؟
+ به لی کاکه گیان.
و گل از گلمان شکفته میشود . اهل بانه است . با 3 نفر دیگر دارند میروند شانگهای برای خرید کالا . میگوید مرتبه بیستم است که به شانگهای سفر میکند و کلی اطلاعات بهمان میدهد.
سیستم ناویگیشن هواپیما مرتباً موقعیت ما را نشان میدهد. از روی پاکستان و هند عبور میکنیم و وارد فضای چین میشویم. 9 ساعت بعد خلبان اعلام میکند تا لحظاتی دیگر در فرودگاه شانگهای هسیم.
[ سه‌شنبه 21 خرداد‌ماه سال 1387 ] [ 20:52 ] [ پیمان ]

چین برای ما ایرانیها مخزن اسرار و منشأ اعجاب بوده است، آنرا خواستگاه علم میدانسته ایم و اصلاً حدیثش را هم داریم که اطلبوا العلم ولو کان بصین و پس چین از دیر باز با ما بوده است و حالا هم هست.

تحریمهای اقتصادی موجب شده که ما بیشتر بدان روی بیاوریم و حالا اگر نه از سر جستجوی علم که از برای تمتع متاع بازرگانی به چین مینگریم.

اواخر سال قبل دوستی از من نشان از کالایی را گرفت که براحتی و با استفاده از امکانات علی بابا که آنرا یکی از چندین نماد دگرگونی اقتصاد مدرن چینی میدانند ، بسرعت پیدا کردم و بعد از مدتی بنا شد که با جمع کوچکی بروم به چین و وظیفه مکالمه و مذاکره را بعهده بگیریم و این امر روز گذشته مسجل شد.

روز قبل پروازمان ساعت ۱۰ و چهل دقیقه شب با امارات و از فرودگاه امام (ره) بود. کارهایم را در تهران تا ساعت ۱۲ تمام کردم و فصد داشتم آدرس هتلی را که رزرو کرده بودم به زبان چینی ( در سایت هست) پرینت بگیرم که برق رفت. تا ساعت ۳ منتظر شدم ، خبری نشد. راه افتادم رفتم تا از یکی از بستگان که زحمت خرید ارز را کشیده بود ، دلار بگیرم ( در فرودگاه امام ( ره) امکان خرید دلار هست اما ترسیدم اینهم مثل برق گاهی باشد و گاهی نباشد، بنابراین ترجیح دادم برایم بخرند) راه افتادم آنور تهران رفتم. سعادت آباد. آنجا برق بود ، اما اینترنت قطع بود.

بکوب رفتم فرودگاه . پرسیدم و پرسیدم تا نشان کافی نتی را در طبقه همکف دادند. رفتم آنجا که فقط یک سیستم حاضر بکار داشت . آنهم دست یک هندی بود.

[ دوشنبه 20 خرداد‌ماه سال 1387 ] [ 16:43 ] [ پیمان ]

الآن این تصویر را دیدم. یک مرد اسیر عراقی که در بند اشغالگران آمریکایی است .... همراه با پسر کوچکش. دستانپدر بر روی پیشانی فرزند را نگاه کنید... من بواسطه شغلم صحنه های دردناک زیادی را دیده ام... آنشب که پدری در کنار سه فرزند کوچکش ، در حالیکه خیره به آن سه بچه بود ، مرد صحنه ایست که هیچگاه از ذهنم زدوده نمیشود و هر بار با یاد آوریش اشک بچشمان میآید. در وجود همه ما صحنه های غمباریست که بیاد آوردنش برای ما مساویست با بغضی فشرده در گلو. امشب نیز دیدن این تصویر مرا منقلب کرد...

اصلاً نمیدنم دارم چه مینویسم. 

 

[ چهارشنبه 1 خرداد‌ماه سال 1387 ] [ 01:32 ] [ پیمان ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 570077