X
تبلیغات
رایتل

.: کرمانشاه دیار شیرین :.
نوشته هایی از کرمانشاه 
قالب وبلاگ

روز پنجشنبه تلفنهای منزل قطع شد. تنها راه ارتباطی هم موبایل بود. کلی اینور آنور زنگ زدم که به 17 اطلاع بدهند. بیرون توی کوچه یکی از همسایه ها گفت که ظاهرا یک موجود وحشی کابل را بریده.

جمعه و شنبه هم گذشت. ده بار زنگ زدم. آخرش امروز دیدم که یک نفر نردبان بدست مشغول چسبکار کابل است. چقدر شاد شدم از دیدن مرد پله بدست.

آخرش بعد از سه روز مخابرات مجاهده فرمود و کابل درست شد. باید فتح نامه بنویسند در باب

اینهمه سرعت عمل

[ دوشنبه 8 خرداد‌ماه سال 1391 ] [ 01:58 ] [ پیمان ]

سال 1380 بود که وبلاگ را شناختم. تعداد وبلاگهای پرشین بلاگ خیلی زیاد نبود. "کرمانشاه دیار شیرین" را ساختم و تا مدتها بعد از اینکه به اینجا آمدم آن را همچنان ادامه میدادم. تا اینکه بسرقت رفت و بعد که بدستش آوردم همه مطالبم پرید.

مهم نیست که اولین وبلاگنویس شهرم بوده ام یا نه.

مهم آنست که از حدود چهار سال پیش تصمیم گرفتم بخاطر دردسرهای "احدی" از آدمها عطایش را به لقایش ببخشم. امروز اما که دردسر بزرگ برداشته شده است سعی میکنم دوباره نظراتم را راجع به شهرم بنویسم. فقط راجع به شهرم. دوست داشتم در روزنامه های دیارم مطلب بنویسم ولی وقت دربدری و در این دفتر و آن دفتر رفتن را ندارم. همینجا را دوباره مرتب کردم.

انشالله در خدمت همشهریانم خواهم بود.

یا حق

[ یکشنبه 7 خرداد‌ماه سال 1391 ] [ 16:09 ] [ پیمان ]

۱. ملت آنلاین خبری را در مورد قتل یک جوان بدست مرد دیگری در میدان کاج تهران نوشته بود. فیلمش را هم عابرین یا ناظرین با موبایل برداشته بودند. قاتل بر سر مسائل ناموسی مقتول را با چاقو میزند. ۴۵ دقیقه ملت شاهدند و همینجور از مضروب خون میرود اما هیچکس کاری نمیکند تا جوان بمیرد. در صحنه های فیلم ضارب عربده میکشد و علیرغم فاصله اش از مضروب غرقه در خون باز هم احد الناسی کاری به ماجرا ندارد. تماشاچی ها انگار دارند لذت میبرند. مثل روم باستان و گلادیاتورهایش و محظوظ شدن از دیدن منظره خونریزی. آن گوشه ها یک مامور هم دیده میشود که او هم نظر است.

۲. عمو فتح‌الله حالا بازنشسته است. کارش را بعنوان پاسدار کمیته شروع کرد. در کرمانشاه فرمانده بود. هنوز هم یلی است با غیرت و تعصب. تعریف میکرد از یک آدم اوباش ... از آن معروفها که شهربانی چی ها هم دور و برش نمیرفتند. چون آب چشم همه را گرفته بود. میگفت خبر دادند که یارو گنده لاته یه دختری را ربوده و چند روز در خانه‌ای بسته بود و مورد تعرض قرار داده بود. عمو فتح الله با نیروهاش رفته بودند به مکان گنده لاته تا بگیرندش. میگفت وقتی فهمید بچه های کمیته آمده اند، رفته بود پشت بام و با قمه بدستش عربده کشی که  شهربانی شاه هیچ گهی نخورده .... حالا شما .... لخت. بهش میگن بیا پائین تسلیم شو که گویا میره دختره رو میکشه رو پشت بام. میخواد کاری بکنه که یه گلوله میخوره بهش. و بعد سند عربده کشی تو اون محل برای همیشه و برای همه گنده لاتها بسته میشه.

دیدن این فیلم بد جوری منو بیاد بسته شدن پرونده لاته انداخت.


فیلم قتل در سعادت آباد

مشاهده

دانلود


متن خبر:

45 دقیقه بی‌تفاوتی در سایه وحشت


جزئیات تسلیم شدن عامل جنایت میدان کاج

[ پنج‌شنبه 13 آبان‌ماه سال 1389 ] [ 00:06 ] [ پیمان ]

بعد از اینکه یکی از هم اداره ای های مکرمه  صدایم کرد و تهدیدات فرمود که میدهند ببرندمان و با چاقو خط خطی مان کنند و اینکه میدهد خط بندازند یک جایی که تا ابد بیاد ضربت کنیزک بمانیم ووو...  

کلی فکر کردیم تا پی بردیم همه اش برمیگردد به دنیای مجازی و توهمات مجازی که باعث شده یک زیدی، مخدره ای را بفرستند سراغمان که چاقویمان بزند.  

از کامنتهایی هم که این اواخر بعضی هاشان از تیغ خودسانسوری در رفته میتوان یک چیزهایی فهمید. 

بهر حال قصد همین یکی دو سطر را هم نداشتیم لیکن از آنجا که قاطبه دوستان گاه که زیارتشان میکنیم و گاه که میل (mail) میفرمایند میپرسند که: آغور بخیر...نمینویسی؟ دلیل را بصورت فشرده ذکر نمودیم . پس به امید "شاید وقتی دیگر" 

والسلام 

عزت مستدام




[ یکشنبه 26 مهر‌ماه سال 1388 ] [ 00:48 ] [ پیمان ]

                                                                  ۲ سال پیش یا شاید بیشتر بود که پشت پنجره با بی ادبی تمام داد زد...آااای دکتر...

حشمت بود. اعتیاد شدیدی داشت به هر نوع ماده ای که فکرش را بکنید و ایدز هم داشت. کمی که معطل شد  شروع کرد به فحش دادن... به جد و آباد من. خواستند پلیس خبر کنند اما نگذاشتم. خمار بود. متادونش را که خورد٬ بعد از دقایقی برگشت و سر بزیر عذر خواهی کرد. همه ازش میترسیدند و جرات نداشتند که دمخورش شوند.

مدتی بعد من از درمانگاه رفتم و  باز٬بهمن ماه سال قبل که برگشتم حشمت هنوز آنجا بود. از ۱۳۰ نفر بیمار تحت درمان ٬ جمع زیادی هنوز معتاد بودند و هر کاری را که فکر بکنید میکردند بجز اینکه درمان شوند.

امروز بیش از ۹۰ نفر بیمار پاک داریم. تقریباْ هر روز تستهای کنترلی را انجام میدهیم. حشمت اما تستهایش مثبت است. از بهمن تا حالا هر بار خواسته ام تستش کنم گفته که کیت را خراب نکنید مثبتم.

چند بار خواسته ام اخراجش کنم ٬ یکبار هم بیرونش کردم اما رفت و روز بعد برگشت و گفت که میخواهد پیش من باشد. هر روز قول داد. گریه کرد از بدبختیهایش گفت از اثر شیشه از تاثیر حشیش با متادون. این چند روز بوی گند نمیداد ٬ لباسش مرتب شده بود ٬ با کسی حرف نمیزد.

امروز دیدمش پشت در ایستاده٬ تلو تلو میخورد. صدایش کردم و گفتم آقا حشمت بیا تست بده.

بر وبر نگاهم کرد. آمد توی درمانگاه... باز نگاهم کرد و یکمرتبه فریاد زد و بعد با یک تیغ موکت بری شریانهای دست چپش را زد. دویدم بطرفش اما رگش را زده بود و خونش بر روی زمین میپاشید.

با چشمهای آبی کم فروغش نگاهم کرد و رفت بیرون... همه شوکه شده بودند...

از پشت پنجره اتاقم صدا زد: آااااای دکتر. آاای دکتر...

گفت: دکتر ببخشم. خیلی در حقم لوطی گری کردی.. خیلی آقایی کردی...

ولی  هیچوقت ترک نمیکنم.

گفتم : حشمت بخاطر همه اینها... بخاطر رفاقتمان... هدفم اینه که پاک بشی...

خنده تلخی کرد و گفت : آااااااااای دکتر مه آخر خطیم. آخر خط. چه میگی آااااااای دکتر.

حشمت را در حالیکه خون از دور تنظیف پیچده بر روی ساعدش میچکید... خون قرمز روشن آلوده به ویروس مرگ٬ به بیمارستان بردند. تا شاید چند صباحی بیشتر در دنیایی که خودش هم نمیخواهدش بماند.

[ چهارشنبه 16 اردیبهشت‌ماه سال 1388 ] [ 21:19 ] [ پیمان ]

تلفن زنگ میزند. خانمی پشت خط است.میگوید حمیدرضا نمازی من را معرفی کرده تا کمکش کنم. میگوید که در جعفرآباد جایی را اجاره کرده و بچه هایی را از خانواده های محروم و بی پناه جمع کرده و به آنها و مادرشان آموزش میدهد.بچه های کار... همان بچه هایی که نان خشکه جمع میکنند و میفروشند.

و بعد به مطبم میآید٬  همراه با همسرش. وقتی از علاقه اش به کاری که میکند میگوید. به یاد جوانهای سال ۵۷ و ۵۸ میافتم که همینکارها را میکردند. به یاد دو حاج خانم از فامیلهایم که آن زمان دختران جوانی بودند که در جهاد سازندگی کار میکردند و چند روز در هفته به همین محله میرفتند و همین کارها را میکردند و حال بعد از سه دهه دو باره آن خاطرات برایم تداعی میشود.

خانم لیلا دائمی ٬ اکنون همان دغده های جوانان  پر شورنخستین سالهای پس از انقلاب را دارد. شما هم اگر هنوز شوری از آن سالها را در دل زنده دارید یا یادی از آن ایام را در سر ٬ شما که روزی در زمره جوانان آن روزگار بودید و حالا پس از سه دهه دستی در کاری دارید ٬بیایید کاری بکنید:

ای که دستت میرسد کاری بکن... پیش از آن کز تو نیاید هیچکار


اگر میتوانید سهمی از این کار انسانی را تقبل کنید سری به وبلاگ خانم دائمی بزنید.


http://azbere.blogfa.com/


[ چهارشنبه 2 اردیبهشت‌ماه سال 1388 ] [ 03:13 ] [ پیمان ]

از وقتی که در آن عصر روز انتهای پائیز در یک مجلس نه چندان دوستانه توسط آقای... به عنوان - کثافت - خطاب شدم تا بحال چیز زیادی ننوشته ام. ماجرا از آنجا شروع شد که آقای ... دچار این توهم شد که تمامی کامنتهای توی تمام وبلاگها را من مینویسم.... تمام وبلاگها را هم من اداره میکنم. توهمی از نوع توطئه و بعد همینجا برایم این پیام را نوشت:


پیمان عزیز عجب تصادفی!!؟ ازاین کامنت هایی که گذاشتی کاملا متوجه شدم انشاء ونوع نگارش اساسا کار یک نفر هست ولذا از ادبیات بکار برده متوجه بازارگرمی قلم خودت شدم.

خیلی باید ببخشید که به این راحتی دستتان در همه ی کارهایتان رو میشود.
یکمقداری از خدا غافل نشو و درشیطنت کاریهای خود باخدا صادق باش بقیه را بی خیال شو.
سفرحج عمره هم عمری است که به راحتی سپری میشود.


پاسخ:
تو تاج و تخت سکـــــندری ، من و راه و رســــم قلنــــدری
اگر آن خوش است تو در خوری، وگر این بدست ، مرا سزا
-----------------------------------------------------------------
این جیفه های حقیر دنیوی می‌آیند و میروند. یوم لک و یوم علیک.
زمان و زندگی هر کس ثابت میکند که چه بوده است و چه کرده است.
گرچه رابطه بین خالق و مخلوق هماره بدون صبغه بوده است، اما مختصر آنکه از خدا هم هیچوقت غافل نبوده ام، بهمین دلیل هم از کسی واهمه‌ای نداشته‌ام. دچار توهم توطئه هم نبوده‌ام و نیستم و بهمین خاطر برایم مهم نیست ، بندگان خاکی در موردم چه فکر کنند. آنقدر هم شهامت دارم که نظرم را بیان کنم . خداوند از سو تعبیرها نجاتتان دهد. بد نیست نیمه شبی با خود خلوت کنید و مسائل را درست ببینید.
ضمنا کاری ندارد میتوانید این مسئله بسیار بسیار مهم را بسادگی حل کنید. خیلی راحت میشود درآورد که در این فضای مجازی چه کسی چکار میکند. حتماً اینکار را بکنید. حتماً . متعجبم که اگر مسائل عدیده را هم با این نگرش و منطق بخواهید حلاجی کنید ، چه شود.
در خاتمه :
ما آبــــــــروی فقر و قناعت نمیبریم

با پادشه بگو که روزی ما مقدر است. 


کامنت را خواندید؟ جواب بنده را هم که دیدید؟. در سخافت و ضعف نوع نگارش و دیدگاه آقای سه نقطه من که شک ندارم اما دلم میخواهد شما هم قضاوت کنید. پاسخی را هم که داده ام حتماْ خواندید.

بهر حال بماند که بدنبال این بحث و شک متوهمانه چه گذشت و این آقای سه نقطه چه رکاکتی را در حق من روا داشت که انشا الله یک روز رونمایی میکنم تا همه همشهریانم بر این جریان که بیشک در تاریخ کرمانشاه باید ثبت شود شاهد باشند. اما نکته اینجاست که بطور مکرر با نام این آقای سه نقطه برایم کامنتهاییی با مضمون فحش به خانواده ام ( پدر ... مادر ... ووو) و تهدیدهای دیگر میرسد که بسیار شرم آور است و بجهت لغو بودن و بی ارزش بودن حذفشان میکنم. اما متعجبم از اینهمه پشتکار آقای سه نقطه در بررسی وبلاگها و سایتهای موجود و بهایی که به این رسانه میدهند که به یقین اگر این اهتمام را به تدبر و تفکر علمی میگماشتند حتماْ دو سه مدرک دکترای دیگر را در انبان خود ذخیره نموده بودند.

علی ایحالٍ باید بگویم که فعلاْ اندکی صبر پیشه میکنیم و بعد در صورت ادامه حق تفحش را ادا میکنیم.شنیدن کل صحبتهای آن عصر آخر پائیز اگر برای من خوشایند نباشد؛ برای بسیاری از همشهریانم بجهت واکاوی بخشی از آنچه که بایستی بعنوان تاریخ ثبت شود خالی از لطف نخواهد بود.


بعد سخن:

یک سری ناسزا از قول یکسری آشنا را اینجا میآیند و مینویسند. من همینجوری و نه از سر اینکه این تفحشها برایم مهم باشد ها ٬ آی ژی ها را چک کردم٬ همه به یکجایی در تهران ختم شد.!





[ دوشنبه 31 فروردین‌ماه سال 1388 ] [ 00:48 ] [ پیمان ]

زندگی نو، پاسخی به یک نیاز.

زندگی نو، مرهمی بر یک درد...

زندگی نو، درمانی برای روح بیمار

با روشی جدید

اطلاعات بیشتر

[ جمعه 4 بهمن‌ماه سال 1387 ] [ 19:21 ] [ پیمان ]

حاجی زنگ میزند و سراغ عکس پسر کوچولوی بیمار را میگیرد. همان که با سید مرتضی حسینی است و محمد رضا هدایتی.

میپرسم خودش میخوادش؟

میگوید : نه خانواده اش... خیلی دنبال این عکس آمده اند.

میپرسم: حتماً پسرک یاد حسینی و هدایتی افتاده.

سکوت میکند.

طفلک چند روز پیش فوت کرده و حالا پدر و مادرش آخرین تصویر پسر کوچولوشان را میخواهند. حتماً برای گریه کردن.

من که منقلب منقلب شدم.خدایا چکار میکنی؟ خیلی کوچیک بود...

انگار خودش هم میدانست. نه که معصوم بود، ...

نمیدانم چه بنویسم.

واقعا نمیدانم.

بخاطر روح کوچک این میهمان کوچک خدا، حتماً یک فاتحه بفرستید.

[ شنبه 14 دی‌ماه سال 1387 ] [ 02:43 ] [ پیمان ]

   1      2      3    >>

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 572041