X
تبلیغات
رایتل

.: کرمانشاه دیار شیرین :.
نوشته هایی از کرمانشاه 
قالب وبلاگ

10 روز پیش پدرم در بیمارستان چهارمین شهید محراب بستری شد و تحت عمل جراحی قرار گرفت. دیشب مادرم زنگ زد که حال پدرت بد شده. تمام شب گذشته را بر بالین پدرم بیدار بودم. شکمش درد میکرد گفتم شاید از معده اش باشد اما به هیچ دارویی جواب نمیداد. دمدمای صبح شکمش سفت شد و من ، مضطرب و نگران از شکم حاد که اصطلاحی است برای طیفی از بیماریهای حاد و مرگبار داخل شکم مثل آپاندیسیت راس ساعت 8 همراه مادرم وارد بیمارستان امام خمینی کرمانشاه شدیم که نزدیکترین اورژانس جراحی به ماست.

داخل اورژانس  دوربین های مدار بسته که به ابتکار مدیر قبلی و بمنظوری نامشخص نصب شده اند حرکات ملت و پرسنل را ثبت میکردند. یک ربعی که گذشت موفق به پیدا کردن پرستار مسئول قسمت ارژانس جراحی شدم  و او مشکل را پرسید . گفتم مشکوک به شکم حاد است. خیلی ملایم و با طعنه گفت: کی بهت گفته آقااااااااا! گفتم : خودم پزشکم. رفت تا به پزشک زنگ بزند. پدرم پیچ و تاب میخورد و اعصاب من خورد تر و فرسوده تر میشد. مادرم نگران کناری ایستاده بود و دعا میخواند. دوربینها رو به ما بود و احساس بدی را در آدم ایجاد میکرد ....حس اینکه در یک مرکز امنیتی ایستاده ای ....حس اینکه تحت نظر هستی....

دکتر از دوستان بود. خیالم راحت شد. دستور سونو گرافی مینویسد... بعد گفت فلانی الان دکتر... توی اطاق عمله کاش پدرت رو ببریم تا ببینه.

خودم ویلچری میاورم . کسی نیست که مریض را انتقال بدهد. خودم از راهروهای پیچ در پیچ و دوطبقه ساختمان او را تا در اطاق عمل میبرم.

پدر همچنان از درد بخودش میپیچد. انجا هم جراح به شکمش دست میزند: احتمال زیاد کیسه صفراست  و اضافه میکند که باید سونو گراف بشه!

پدر را دو باره تا قسمت رادیولوژی میبرم.عرق از چهار ستن بدنم راه گرفته. مادرم هم رفته تا نمونه خون را بدست آزمایشگاهی ها برساند. جلوی رادیولوژی ملت صف بسته اند. زنی آنجا میگوید: هووووووووی عمو ویس تو نوبت! مه شی نوبتیه ها.

هیچی نمیگم و تو میرم. به خانومی که اونجاست میگویم پدرم وضع حادی داره و ممکنه هرلحظه احتیاج به جراحی داشته باشه. از زیر چشم نگاهم میکند و با دست به دفترچه اشاره میکند. وقتی خوب به دستور دکتر نگاه میکند. رو بمن کرده و میگوید این اعتبار نداره.... مهر پزشک عمومی قبول نیست برو بده یه متخصصی برات بنویسه. میگم خانم پزشگ بیمارستان اینو نوشته! میگه بهرحال قبولش نداریم.... داغ میکنم اما مادرم پا درمیانی میکند و دوبار به طبقه دوم میرود و بر میگردد.

ملت همینجور صف کشیده اند برای رادیوگرافی و سونوگرافی و سی تی اسکن. باز حواله مان میدهند به یکی دیگه و اونهم به یه نفر دیگه و بعد هم میکویند باید در نوبت بایستیم.

پدرم پیچ و تاب میخورد. یاد مرحوم حاج فوائدی پدر دوستم می افتم که همینجا اینقدر معطل شد که فوت کرد....یاد مریضی میافتم که تو دوره انترنی خودم لوله آزمایش را داده بودند دستش تا ببرد آزمایشگاه و یارو بیچاره در راه مرده بود....

یه دفعه به کله ام میزند. ویلچر را بدو بدو ...کلی راه میدوانم تا جلوی ساختمان مدیریت.....

با التهاب به طبقه دوم میروم...اتاق رئیس ( رئیس دوستم است) منشی سبیل کلفت میگوید: والا  نیسش....

سراغ مدیر را میگیرم میگوید : ها ناو جه له سه...

با کله میپرم توی اطاقش

در حال گفتگو با خانو میست....هاچ و واج به چشمان من که احتمالا بقول شاعر خون پالا هم شده نگاه میکند.... بی اختیار شروع به هوار زدن میکنم:آااااااااااااای   بی وجداناااااااا...... و دفترچه بیمه پدرم را بسمتش پرت میدم....

[ شنبه 6 تیر‌ماه سال 1383 ] [ 00:18 ] [ پیمان ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 572245